تبليغاتX
::. باران بهاری .::

 آب

گاه ابر و گاه باران می شوم                 گاه از یک چشمه جوشان می شوم
گاه از یک کوه می آیم فرود                         آبشار پر غرورم گاه رود
نیست چیزی برتر از من در جهان                زندگی از آب می گیرد نشان
گرچه آبم روزی اما سوختم                          قطره تا دریا سراپا سوختم
تشنه ای آمد که سیرابش کنم                         مشک خالی داد تا آبش کنم
چشم هایم خواب،موجم خفته باد                           آبی آرامشم آشفته باد
آب اگر شد اشک چشم از شرم شد            از خجالت شور و تلخ و گرم شد
آب بودم کربلا پشتم شکست                        آبرویم رفت پستم پست پست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 9:28  توسط امید | 
 

 

وقتی که تنگ غروب بارون دوباره میباره 

آسمون شهرمون باز تو رو یادم میاره 

دوباره دلم میخواد دستاتو محکم بگیرم 

زیر گرمای نگاهت دوباره جون بگیرم 

صدای چک چک بارون توی قلبم میزنه 

واسه حرفای قشنگت دل من پر میزنه 

تو فرار قطره ها خاطره هام جون میگیرن 

باز سراغتو از این خسته ی بی جون میگیرن 

توی آسمون چشمام داره بارون میگیره  

بغض این دلم بزرگه داره آروم میگیره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:43  توسط امید | 

 

صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو

يا دل ازديدن تو سير شود بعدبرو

اي کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پاي پرت پير شود بعد برو

نازنينم تو اگر گريه کني بغض من نيز مي شکند

خنده کن عشق زمين گير شود بعد برو

يک نفر حسرت لبخند تو را ميدارد صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو

خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد باش اي نازنين خواب تو تعبير شود بعد برو ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:47  توسط امید | 

اماو رضا(ع)

خوش آمدی رضا جان جانم فدا نمایم               تبریک من پذیــری باشد همین دوایم
از جان تو را بخوانم خوشبو شود دهانم              لطفی نما رضا جان تا من به کعبه آیم
آیم به آن سرایت آن بــاغ با صفـایت                  گردحرم بگـــــردم جنت شود سرایم
سعی صفا و مروه  باشد کنارت ای گل            حجت یقین بیند باران گـــــریه هایم
آقا امام هشتــــــم لطفی که بنده آیم                  درمحضرت نشینم عقـــده زدل گشایم
ای حامـــی مساکین دریاب دل غمینم            آزادکن زبندم چنـــــــدی دعا نمایم
 
ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (علیه السلام)را بر عموم مسلمین گرامی تبریک عرض میکنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:37  توسط امید | 

 

بیا

بياكه لحظه لحظه درهواي هم باشيم

چو كبوتران دسته دسته در بال هم باشيم

درآسمان آبي سيركنيم وخوش باشيم

چو اختران فلك فوج فوج دركنارهم باشيم

به گاه حزن واندوه به داد هم برسيم

چو لاله ها به لحظه غم داغدارهم باشيم

به شادماني هم بانگ شوق برداريم

چو اختران فلك درمدارهم باشيم

سمندعمرشتابنده است وفرصت كم

بياكه تا نفسي هست يارهم باشيم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:46  توسط امید | 

 

گلی خزان زده ام،تشنه ی بهار توام

خمار میکده گم کرده در غبار توام

 

 نسیم نافله ی باغ لحظه های منی

مقیم خلوت گسترده ی بهار توام

 

طواف می کنم اردیبهشت چشمت را

کویری ام،عطش آلود سایه سار توام

 

چقدر پنجره وا کرده ای بر آن سو ها!

چقدر مست شمیم شکو فه زار تو ام

 

طلوع می کنی از شرق سی نام چون موج

خراب جذبهِ ی دریایی کنار توام

 

 به کوچه باغ خا طرهایم پرند ماه تویی

ومن قلندر شبهای انتظار توام

 

براین حقارت محضم بدون وقفه بتاب

که آفتاب ترینی و شرمسار توام

 

قسم به مصحف چشمت که صبح رستا خیز

بس است خط امانم که از تبار توام !

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:5  توسط امید | 

پائیز

وقتي پاييز بر طبيعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابيدن آغاز كرد
طبيعت خسته از مشغله ي زندگي
چشمانش بست وخوابيدن آغاز كرد
طبيعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه كه بود رو زمين جا گذاشت
لباس زيباي ميهماني ز تن خويش كند
لباس خواب حريري به تن خويش كرد
باد پاييزي وزيد و هوا سرد شد
از سردي آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ي ابر در آسمان باز شد
زمين تشنه با بارش آن سيراب شد
ببار باران عاشقانه زمين را خيس كن
چو چشمان من كه از بارش خيس است
پاييز فصل غم و دل هاي سوزان
فصل چشمان گريان و اشك ريز است
زمان كوچ پرندگان فرا رسيد
در همين زمان بر يكي از آن ها بلا رسيد
از بد شانسي او سخت بيمار شد
يار ديرينش چند روزي بر او تيمار شد
ولي ديگر وقت و فرصت كافي نبود
براي موندن صبر و مهلت آني نبود
هوا سرد و سردتر مي شد
زندگي بر آن ها سخت تر مي شد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:47  توسط امید | 

مژده که عشق آمده تا خانه تکانی بکند

تا من پير گشته‌ام، باز جوانی بکند

قفل قفس باز شود، راه نفس باز شود

جان همه پرواز شود - که لامکانی بکند

لال زبان باز کند، کر شنود زمزمه را

کور در اين منظره‌ها، چشم چرانی بکند

عشق! چه چيزی تو مگر؟ وای نباشی تو اگر

شعر زمين‌گير مرا، که آسمانی بکند؟

دوست‌ترين دوست تويي، هر چه که نيکوست تويی

لفظ اگر به وصف تو، شرح معانی بکند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:29  توسط امید | 

سیب

تو به من خنديدي
و نمي‌دانستي
من به چه دلهره از باغچه‌ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش‌ خش گام تو تكرار كنان
مي‌دهد آزارم
و من انديشه‌ كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
باغچه كوچك ما سيب نداشت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:47  توسط امید | 
 

باران 

باران که آمد٠٠٠لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد٠٠٠

و چشمهایم٠٠٠

و دستهایم٠٠٠

همه باران شدند

٠٠٠تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها٠٠٠

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه٠٠٠

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند٠٠٠

باران که آمد ٠٠٠من ماندم و یک جفت پای خسته در میان کوچه ء بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد ٠٠٠بیادت بر تمام خویش گریستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:55  توسط امید | 

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم

چو او را می پرستم، در کنارِ هر که هستم
نقش سنگم، سرد و خاموشم
به غیر از یاد او هر، یاد دیگر،
در جهان گشته فراموشم

تو آنی خدایا، که دانی خدایا
کسی که در همه وجودم، بود ز یاد او نشانی
نکرده یک دم از محبت، به من نگاه مهربانی

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:58  توسط امید | 

بسوزان مرا

شعله پرشرر

تنم عاشق سوختن و ساختن است

بیا این وجود عطشناک را

به سودای آهت بزن آتشم

بیا مست کن هوشیاریم

بیا با نوایم

هم آهنگ شو

بسوزان لب تشنه ام

با لبت

بکن شعله ور هستی و پیکرم

بسوزان بسوزان مرا با نگاه

نگاهی که سرشارناگفته هاست

لبالب پر از حسرت آتشم

پر از حس زیبای پروانگی

تو شمعم بشو

با شررهای ناب

بیا وچنین سوختن را ببین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام یگانه لایق پرستش
ستايشم را با تو آغاز ميکنم‎
تو را چگونه صنع‎ ‎گويم اي برتر‎
مرا درياب نه به اندازه ي ستايشم‎
که من ذره ام و تو بيکران‎ ‎آبي‎
نيايشم را پاسخ خواهي گفت ميدانم‎
مرا درياب که سخت پريشان و دلتنگم
سلام
این وبلاگ برای نوشتن متن ، شعر و گذاشتن عکس می باشد امیدوارم بهره لازم را از این وبلاگ ببرید

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
التماس
سکوت ستاره ای درافق
بوی بهار
پرسپولیسیها
سرزمین عشق
6 دانلود
مسافر
کارت پستال
رها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Design : امید باباخانیا

وب سایت ختم قرآن مجید