تبليغاتX
::. باران بهاری .::

جمعه پانزدهم آبان 1388

کجا این چنین شتابان

 

صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو

يا دل ازديدن تو سير شود بعدبرو

اي کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پاي پرت پير شود بعد برو

نازنينم تو اگر گريه کني بغض من نيز مي شکند

خنده کن عشق زمين گير شود بعد برو

يک نفر حسرت لبخند تو را ميدارد صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو

خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد باش اي نازنين خواب تو تعبير شود بعد برو ...

 

نوشته شده توسط امید در 10:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

××× السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ×××

اماو رضا(ع)

خوش آمدی رضا جان جانم فدا نمایم               تبریک من پذیــری باشد همین دوایم
از جان تو را بخوانم خوشبو شود دهانم              لطفی نما رضا جان تا من به کعبه آیم
آیم به آن سرایت آن بــاغ با صفـایت                  گردحرم بگـــــردم جنت شود سرایم
سعی صفا و مروه  باشد کنارت ای گل            حجت یقین بیند باران گـــــریه هایم
آقا امام هشتــــــم لطفی که بنده آیم                  درمحضرت نشینم عقـــده زدل گشایم
ای حامـــی مساکین دریاب دل غمینم            آزادکن زبندم چنـــــــدی دعا نمایم
 
ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (علیه السلام)را بر عموم مسلمین گرامی تبریک عرض میکنم
نوشته شده توسط امید در 22:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

بیا با هم

 

بیا

بياكه لحظه لحظه درهواي هم باشيم

چو كبوتران دسته دسته در بال هم باشيم

درآسمان آبي سيركنيم وخوش باشيم

چو اختران فلك فوج فوج دركنارهم باشيم

به گاه حزن واندوه به داد هم برسيم

چو لاله ها به لحظه غم داغدارهم باشيم

به شادماني هم بانگ شوق برداريم

چو اختران فلك درمدارهم باشيم

سمندعمرشتابنده است وفرصت كم

بياكه تا نفسي هست يارهم باشيم

نوشته شده توسط امید در 12:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

خزان

 

گلی خزان زده ام،تشنه ی بهار توام

خمار میکده گم کرده در غبار توام

 

 نسیم نافله ی باغ لحظه های منی

مقیم خلوت گسترده ی بهار توام

 

طواف می کنم اردیبهشت چشمت را

کویری ام،عطش آلود سایه سار توام

 

چقدر پنجره وا کرده ای بر آن سو ها!

چقدر مست شمیم شکو فه زار تو ام

 

طلوع می کنی از شرق سی نام چون موج

خراب جذبهِ ی دریایی کنار توام

 

 به کوچه باغ خا طرهایم پرند ماه تویی

ومن قلندر شبهای انتظار توام

 

براین حقارت محضم بدون وقفه بتاب

که آفتاب ترینی و شرمسار توام

 

قسم به مصحف چشمت که صبح رستا خیز

بس است خط امانم که از تبار توام !

 

نوشته شده توسط امید در 11:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

پائیز من....

پائیز

وقتي پاييز بر طبيعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابيدن آغاز كرد
طبيعت خسته از مشغله ي زندگي
چشمانش بست وخوابيدن آغاز كرد
طبيعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه كه بود رو زمين جا گذاشت
لباس زيباي ميهماني ز تن خويش كند
لباس خواب حريري به تن خويش كرد
باد پاييزي وزيد و هوا سرد شد
از سردي آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ي ابر در آسمان باز شد
زمين تشنه با بارش آن سيراب شد
ببار باران عاشقانه زمين را خيس كن
چو چشمان من كه از بارش خيس است
پاييز فصل غم و دل هاي سوزان
فصل چشمان گريان و اشك ريز است
زمان كوچ پرندگان فرا رسيد
در همين زمان بر يكي از آن ها بلا رسيد
از بد شانسي او سخت بيمار شد
يار ديرينش چند روزي بر او تيمار شد
ولي ديگر وقت و فرصت كافي نبود
براي موندن صبر و مهلت آني نبود
هوا سرد و سردتر مي شد
زندگي بر آن ها سخت تر مي شد

نوشته شده توسط امید در 10:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

مژده

مژده که عشق آمده تا خانه تکانی بکند

تا من پير گشته‌ام، باز جوانی بکند

قفل قفس باز شود، راه نفس باز شود

جان همه پرواز شود - که لامکانی بکند

لال زبان باز کند، کر شنود زمزمه را

کور در اين منظره‌ها، چشم چرانی بکند

عشق! چه چيزی تو مگر؟ وای نباشی تو اگر

شعر زمين‌گير مرا، که آسمانی بکند؟

دوست‌ترين دوست تويي، هر چه که نيکوست تويی

لفظ اگر به وصف تو، شرح معانی بکند

نوشته شده توسط امید در 9:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم مرداد 1388

سیب

سیب

تو به من خنديدي
و نمي‌دانستي
من به چه دلهره از باغچه‌ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش‌ خش گام تو تكرار كنان
مي‌دهد آزارم
و من انديشه‌ كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
باغچه كوچك ما سيب نداشت ...

نوشته شده توسط امید در 11:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

باران که .....

 

باران 

باران که آمد٠٠٠لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد٠٠٠

و چشمهایم٠٠٠

و دستهایم٠٠٠

همه باران شدند

٠٠٠تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها٠٠٠

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه٠٠٠

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند٠٠٠

باران که آمد ٠٠٠من ماندم و یک جفت پای خسته در میان کوچه ء بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد ٠٠٠بیادت بر تمام خویش گریستم

 

نوشته شده توسط امید در 10:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

تورامن هر دم....

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم

چو او را می پرستم، در کنارِ هر که هستم
نقش سنگم، سرد و خاموشم
به غیر از یاد او هر، یاد دیگر،
در جهان گشته فراموشم

تو آنی خدایا، که دانی خدایا
کسی که در همه وجودم، بود ز یاد او نشانی
نکرده یک دم از محبت، به من نگاه مهربانی

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم ...

 

 

نوشته شده توسط امید در 8:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم خرداد 1388

شراره .....

بسوزان مرا

شعله پرشرر

تنم عاشق سوختن و ساختن است

بیا این وجود عطشناک را

به سودای آهت بزن آتشم

بیا مست کن هوشیاریم

بیا با نوایم

هم آهنگ شو

بسوزان لب تشنه ام

با لبت

بکن شعله ور هستی و پیکرم

بسوزان بسوزان مرا با نگاه

نگاهی که سرشارناگفته هاست

لبالب پر از حسرت آتشم

پر از حس زیبای پروانگی

تو شمعم بشو

با شررهای ناب

بیا وچنین سوختن را ببین

 

نوشته شده توسط امید در 21:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم خرداد 1388

لحظه ای بارانی من

لحظه های بارانی

هواي لحظه هايم باراني که مي شود

چشمهايم بارش يکدست باران را

چنان دنبال مي کند

که گويي درنمناکي نفس هاي قطره هايش

ردي از نگاههاي ساکت تورا

جستجو مي کند

لحظه هاي عاشقي ام وقتي باراني مي شود

سراسر خواهش مي شوم

براي گرفتن دستانت

زير چکه کردن بي بهانه اي که

بي دليل آغاز مي شود

و لحظه اي بعد پايان مي يابد

باران که مي بارد

تنها چيزي که لذت شکوه بارش را

کامل مي کند

نگاهي است که بي هوا

از چشمان آفتابي ات

به ديدگان مشتاق من

مي نشيند

و حس از هميشه عاشق تر بودن

چنان سراغ ثانيه هايم را مي گيرد

که همچون قطره هاي باران

سبکبال و پر التهاب

برآستان حضور هميشه مهربانت

فرود مي آيم

امروز من مي بارم

و با قطره قطره اين باران

جاري مي شوم

تا لحظه اي که

سرتاپاي وجودت را بوسه باران کنم

نوشته شده توسط امید در 23:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

پنجره

پنجره

 

دوست دارم به تو و عشق حسادت بکنم

به غـم پشـت همین پنجره عـادت بکـنـم 

تـو فـقط عـشـوه بـیـا . نـاز بکـن دلـبـرکم

مـن خـریـدار تـو ام شـعر به نـامت بـکـنم

بـاخــتـم اخـر ایـن بـازی و خـنـدیـدی تـو

دسـت مـن رو شـده بگـذار نگـاهـت بکـنـم

کاش می شـد که زمـان بـاز عقـب برگـردد

تـا بـه انــدازه ی یــک عـمـر رفــاقــت بکنـم

در دلـم مــانـد که بی واسطـه اقــرار کـنـم

من به خـال لبـت ای دوسـت قناعت بـکـنـم

سروش

نوشته شده توسط امید در 22:22 |  لینک ثابت   •